سه‌شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۰

دیگه قرار نیست به کسی رحم بشه


دیوار نوشته بیمارستان امام رضا ی تبریز: یک لحظه بیاندیشیم به هنگام خاموشی اتاق عمل بیمارستانها چه وضعی خواهند داشت.

من یکی فکر کنم بهتره خودشون دقیقا توضیح بدند چی کار میکنند؟ 

شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۰

دسته بندی بزرگترین و بهترین هک ها

مجله اسپکتروم یه فهرستی از بزرگترین و بهترین هک های تا امروز رو اخیرا جمع آوری و تو دو تا دسته خلاقیت (innovation) و اهمیت و تاثیرگذاری (impact) روی نمودار برده. نکته جالبی که تو این نمودار به چشمم خورد یکی کرم استاکس نت بود که در بالاترین نقطه هر دو محور قرار گرفته یعنی خلاقانه ترین و تاثیرگزارترین هک. این کرم همون کرمی است که برای نیروگاه های هسته ای ایران نوشته شده بود و پروگرمرهای کنترل صنعتی رو هدف قرار میداد. این کرم خاص برای مقصد خاص که همون صدمه زدن به برنامه هسته ای ایران بود نوشته شده بود. ادعایی که در مورد این کرم بعد از رمزگشایی اش بود هم این رو تایید میکرد. این کرم گفته میشد که کلا سرآغاز جدیدی در نبردهای الکترونیکی خواهد بود و به نوعی شاید پدر همه نبردهای سایبری بعدی باشد.
اما دومین هکی که تو همین اهمیت تاثیرگزاری دسته بندی شده و البته اندکی جایگاه پایین تر در خلاقیت هک سرتیفیکیت های امنیتی (RSA Certificates) است که بعدا معلوم شد هکر(های)ی ایرانی این کار و انجام داده. اینجا هم این هکر با پیدا کردن یک حفره امنیتی در یکی از موسسات صادر کننده در ایتالیا (فکر کنم)  برای خودش سرتیفیکیت های جعلی به اسم شرکت های غول دنیا مثل مایکروسافت و گوگل صادر کنه. این هک تو رتبه بندی میزان و اهمیت تاثیر گزاری به اندازه  استاکس نت قرار گرفته. در عمل البته هر چند هیچ استفاده ای نتوانسته بود از این گواهی ای جعلی بکنه. 

همه این 25 هک معروف به سه دسته خوب ، بد، خنثی هم تقسیم شده اند که هر دو هک یاد شده جز دسته هک های بد قرار گرفتند. مثالی از هک های خوب هم هک دستگاه کینکت مایکروسافت هست که امکان برنامه نویسی و استفاده از این سنسور حرکت تصویری رو فراهم میکنه و کلی استفاده علمی غیر از بازی هم پیدا کرده :)




پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۰

وقتی ابزاری جز چکش نداریم

امروز تو آفیس پس داک هم اتاقی ام یه ویدیویی برای تبلیغ اداپت کردن پت (حیوون خانگی) رو پیدا کرده بود و داشت بحث میکرد که این قضیه در مورد انسان هم بایستی صادق باشه. یعنی اینکه تا زمانی که تو همین دنیا کلی بچه بی/بد سرپرست داریم چرا انسان هایی که توانایی اش رو دارند به فکر بچه دار شدن هستند و اینکه چه فرقی میکنه اداپت کردن یکی از همین بچه ها. حرفش هم این بود که خوب مگه کل بچه دار شدن فقط منتقل کردن ژن هاست؟ بچه ای که آدم به فرزندی قبول کنه، همین محبت و حس والدین بودن رو میتونه برای افراد ارضا کنه. کمک بزرگی هم برای جامعه است که حداقل بتونی برای کسی که به هر دلیلی الان در این دنیاست بدون سرپرست، کمک کنی تا آینده بهتری داشته باشه. 
از یک نگاه حتی اگر والدین چنین کودکی به هر دلیلی (اگر فرض نکنیم که در اثر تصادف از بین رفته باشند) مسوول یا مقصر باشند اما کودکی که بدنیا آمده قطعا بری از هر نوع مسولیتی است و این جامعه است که بسته به پتانسیل اش از این کودک انسانی بزرگ یا جنایتکار و خرابکار خواهد ساخت. 
بعد امروز همین تصویر زیر رو که مربوط به دستگیری ارازل و اوباش در مشهد هست رو تو فیس بوک دیدم که پرسیده بودند به نظرتون چند ساله است؟ 
واقعیت نمیدونم صاحب این عکس بالای 10 سال داشته باشد یا نه، و نمیدونم چی ریسکی داشته بین آنهمه پلیس داخل کلانتری بایستی با چشم بند و دست بند و کاغذی بر گردنش میاوردند جلوی دوربین تا عکس اقتدار بگیرند. نمیدونم حتی وقتی نوشته اند اتهام چرا آوردنش بیرون آبروشو ببرند. (البته همین رو هم نمیدونم که اصلا برای بچه به این سن مفهومی دارد یا نه؟)
اما وجدانا گناه اتهام کسی به این سن با چه کسی است؟ 
چنین رفتاری قطعا اصلاح برای چنین کودکی نخواهد داشت و صرفا رفتار وحشی جامعه ای رو بهش نشون میده که ابدا چیزی به اسم اصلاح و برگردوندن مجرم به زندگی عادی نمیشناسه. 
همین جا (و البته در بسیاری کشورهای دیگه) حتی برای معتاد ها کلیه هزینه های درمانی ، ترک، حتی موادشون که به تدریج ترک کنند رو دولت قبول میکند (منظور همون جامعه) تا فردی رو که داره از دست میره و در ادامه قراره هزینه های بیشتری رو به جامعه تحمیل کنه رو دوباره برگردونند تا جلوی ضررهای بیشتر رو بگیرند. من این شیوه رو دوست دارم



سوال این هم اتاقی هم این بود که چرا در اسلام شما این قانون رو ندارید. منظور اینکه دستوری باشه برای اداپت کردن بچه های بی سرپرست. کاری با سوال ندارم که به نظرم جدی هم نیومد اما یه سرچ مختصر که کردم و 6 تا آیه قران در رابطه با یتیمان رو که پیدا کردم براش میل کردم. 
جالب است که در قران برخورد بد با یتیمان از نشانه های افراد منافق و کافر ذکر میشه
اما انگار متاسفانه فعلا در دست قانون ابزاری جز چکش نیست که همه مشکلات رو میخی میبیند که بایستی بر سرش کوبید.


* تصویر از خبرگزاری مهر لینک

شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۹۰

کتابفروشی در ایران

همین چند وقت پیش که محمود فرجامی کتاب خودش "بی شعوری" رو انگار بعد از کلی مکافات که نتونسته بود چاپ کنه روی اینترنت به صورت رایگان قرار داد. بعد از هر کسی که کتاب رو دانلود میکرد هم درخواست کرده بود که هزینه یک کتاب رو براش بفرستند. قبلا ها هم یادم میاد که انگار خیلی وقت پیش‌ها وقتی تب و تاب کتاب های دیجیتال فارسی هنوز داغ بود خیلی ها که کتابی رو تایپ یا ترجمه میکردند از خوانندگانش میخواستند که هزینه یه کتاب رو براشون بفرستند. 
هیچ گاه فیدبکی خاصی نبوده که مثلا چند درصد واقعا بعد از خواندن کتاب میرند و پول رو پرداخت میکنند. طبیعی هم هست فکر کنم :) واینکه آیا واقعا نویسنده راضی بوده از این اشتباهش یا نه بالاخره.
البته اصلا نمیشود مشکلات پرداخت های انلاین رو هم ندید گرفت. تا اینکه دوباره که میخواستم کتاب "قرار سبز" رو بخرم. چون کتاب رو آمازون موجود نبود، کلی درد سر برای پرداخت و انتقالی که بدون پرداخت وجه اضافه برای یک کتاب این کارو بکنه و مشکلات فرستادن کتاب که خیلی وقت ها برای ایران که بالکل وجود ندارد (مثلا منظورم از طریق سایت هایی مثل آمازون). البته بالاخره راهشو پیدا کردم (همون پرداخت از پی پال)، اما چیزی که به ذهنم رسید و نمیدونم چرا مثلا کسی مثل آقای فرجامی این کارو نکرد همون استفاده از فرمت های دیجیتالی کتابخوان هاست (digital readers) مثل کیندل و نوک و سونی و امثالهم.
هر چند چنین کتابخوان هایی شاید هنوز اونقدر در ایران به دلیل نبود فروشگاه هایی برای کتاب های فارسی و غیره محبوب نشده اند. اما خیلی از این ها نرم افزارهایی برای خواندن از روی صفحه مونیتور هم دارند، یعنی حتما لازم نیست که شما اون کتابخوان خاص رو داشته باشید برای خوندن کتاب. اما مزیت خیلی خوبشون هم اینست که با دادن فرمت دیجیتال امکان کپی کردنشون نیست (با تقریب خوبی) و هر فایلی رو نمیشه از روی هر وسیله ای خوند. اینطوری نویسنده هم مطمئنه که کسی نمیتونه با خرید کتاب به سرعت اون رو رو اینترنت منتشر و نویسنده اش رو بدبخت کنه.
برای همین فکر کنم هر نویسنده ای از این به بعد حتی در داخل ایران وقتی میخواند فرمت دیجیتال کتاب رو بدند بهتر قبل از اینکه رو سخاوت و مرام خوانندگان زیادی حساب باز کنند یه بار دیگه به انتشار از چنین روش هایی بیاندیشند. کم کم اش اگر مشکل پرداخت پول هنوز وجود داشته باشد لااقل دیگر انتقال و ارسال و اینها خیلی آسانتر خواهد شد. 

البته امیدوارم که اون روش معمول برای قبلی‌های جواب داده باشد. من با فرض خودم که جواب نمیده اینو نوشتم. 

یکشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۰

خبرگزاری های ما

این نگاه از بالا به پایین به همه دنیا از کجا ناشی میشه؟ اصلا یکی نیست بگه ما را چه به مثلا مالدیو. چرا وقتی قرار هست مثلا بیعرضگی خودمان را نقد کنیم یه لگد هم به یکی دیگه باید بزنیم؟ 
مثلا همین تیتر تابناک، واقعا سوال میشه برای آدم آخه به چه حقی خبرنگاری به خودش اجازه میده اینچنین چاله میدانی تیتر بزنه؟ 
حالا همه حرف هم اینه که چرا نماینده مالدیو تونسته دیپلمات هاش تو سازمان های بین المللی نماینده شند و مال ما نمیتونند. 


حالا یه نکته داخل پرانتر از تابناک:
واقعا آدم سرگردان تر از این رضایی پیدا نمیشود. بنده خدا هیچ وقت نفهمید بالاخره حرف حساب خودش چیه!
زمان انتخابات که داد و فریاد بی عرضگی دولت بود و حرف نزن که رفتیم ته دره. زمان بصیرت پراکنی که شد یعنی مگه کسی میتونست جلوی اینا رو بگیره. همه خفه شند که خیلی هم گل و گلابه همه چی، ببین موشک فرستادیم رفت چه خوشگل. الان هم که دوباره  داره مجلس میرسه باز زدند تو خط بی کفایتی و خاک بر سری دوباره دولت و جریان انحرافی. یعنی آدم میمونه یهو  همه خبرنگارا رو عوض میکنند؟ یا مثلا صبح میاند میگند بهشون که امروز فلانی دیگه خر شد همه بکوبیدش. بعد همه میگند باشه و شروع میکنند. یا خبرگاراش مثلا میرند صبح سرکار میپرسند امروز چطوری باید بنویسیم؟ یا امروز کی خره باست کوبید؟ بعد جالبیش هم اینه که یهو یعنی همه مطالبش دیگه عوض میشه. یعنی از اقتصادی ورزشی سیاسی و همه چی. یعنی یکی یه نظر یه نمه متفاوت تر نداره؟ کلا شرمنده خودشون نمیشند؟ یعنی واقعا من اگه جای سران کله گنده تر بودم واقعا صداش میکردم ببینم دردش چیه؟ چی میخواد دقیقا؟ چرا اینطوری میکنه؟ مشکل اش چیه؟ بابا شاید جدا یه دردی داره خب. 
اصلا این یه بار یه حرفی زده که دو روز بعد خودش آفتابه نگیره تو سرتاپای حرفای خودش؟
این بنده خدا باز سر قبر اشتباهی داره خودشو میکشه، یکی راهنمایی کنه اون تو هم مرده ای نیست!

پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۰

خیلی دور خیلی نزدیک

بیست و پنج خرداد ۸۸

دوسال پیش من تازه ارشدم رو دفاع کرده بودم. تو شرکت هم که همه طرفدارای موسوی بودیم. از صبح همه میپرسیدند ببینند کیا میاند برای راهپیمایی. سر ظهر بود که بچه ها خبر دادند که انگار راهپیمایی لغو شده. ما تو شرکت بودیم و الان هم دقیق نمیدونم که ولی انگار چیزی که بعدا شنیدم تلویزیون هم انگار مرتب اعلام میکرده که راهپیمایی لغو شده یا اصلا وجود نداره. ما هم خبر رو تو تابناک دیدیم که به دروغ نوشته بودند که خودشون لغو کردند. اما همون تعدادی که قرار بود بریم گفتیم باز هم بریم. حدود سه و نیم اینا شاید بود که خیلی از بچه ها همگی دسته دسته با ماشین های مختلف جمع شدیم که بریم.

ماشین رو یه جایی تو خیابون حافظ پارک کردیم و رفتیم به سمت انقلاب. مسیر به نظر خیلی غیر عادی نمیومد و همه تقریبا شک داشتیم که چقدر از مردم میاند. فکر کنم شاید حدودای چهار ونیم پنج شاید بود که رسیدیم انقلاب. یهو جمعیت رو که دیدم انگارکه داغ دو روز از یادم رفته باشه، انگار که همه اومده باشند. جمعیت همه داشتند به سمت آزادی میرفتند. همه اش برمیگشتم انتهای جمعیت رو ببینم. هنوز فقط یه طرف خیابون بود ولی از همون ابتدا نه اتهایی میشد دید و نه ابتداشو. کم کم کل دو طرف خیابون گرفته شده بود. دیدن قیافه ملت که انگار همه اومدند به هم دلگرمی بدند. 

همه جمعیت انگار که یادشون رفته باشه چی شده تو این دو روز. من همیشه میشنیدم که روزای اوایل انقلاب و جنگ مردم با همدیگر خیلی مهربون شده بودند. تو همه زمینه ها و فعالیت های اجتماعی. من بیست و پنجم نمود عینی یه همچون روزی برام شد تو زندگی ام. 

دیدن اینهمه چهره مهربون انگار که ادم رو دلداری بده. نزدیک های دانشگاه بودم که یه جمعی سریع گفتند دستاتونو بدید به هم که یه ماشین داره میاد. اول همه میگفتند که موسوی هست تو ماشین. بعد از یکی از همون فرعی ها دو تا ماشین سریع اومدند داخل جمعیت. من همون صف اول افتادم و به زور داشتم خودم رو نگه داشته بودم که نرم زیر ماشین. ماشین اولی البته آقای امین زاده بود و لبخند داشت و اشاره میکرد که ماشین عقبی. دومی که رسید یه لحظه دیدم که خاتمی تو ماشین نشسته. پشت سر هم ملت داشتند شعار میدادند. خاتمی عباش افتاده بود و خیلی ناراحت تو ماشین نشسته بود. خوشحال بودم این اولین باری بود که سید رو از نزدیک میدیدم اما تقریبا داشتم له میشدم. به زور بالاخره تونستم برم بیرون از لای جمعیت. همون جا البته یه موتور هم نمیدونم از کجا یهو نزدیک ماشین افتاد و باک بنزین اش خالی شد که ملت هم سریع بلند کردند و همه میترسیدند که یهو عمدی آتیش نزنند. 

جلوتر هم انگار خود میر ما تو ماشین بود ولی جمعیت اصلا مجال نزدیک شدن رو نمیداد. جلوی در مسجد دانشگاه هم کروبی وایساده بود که از دور میشد دید.

جمعیت با اینکه خیلی سریع حرکت میکرد اما انگار که تمومی نداشته باشه. کل میدون آزادی (روی چمن ها) و اطراف پر از ملت بود. نرسیده به آزادی هم تو همون جدول های وسط خیابون چند تا خانوم چادری مهربون آب بین ملت پخش میکردن. یه مرده از همون خونه های اطراف با این ظرف های گنده آب میاورد. جمعیت همه تشنه بودند. دیدن ملت انگار که قوت قلب همدیگه باشند. من رسیدم آزادی موبایل به ندرت آنتن میداد. انگار که بخوای شادی یا حال خوشت رو به همه توضیح بدی، سریع همون جا به خونه زنگ زدم و پشت تلفن داشتم برا مامانم با ذوق تعریف میکردم.

همون جا من دیدم که انگار دود کوچیکی از وسط جمعیت تو میدون سمت جناح (شمال آزادی) بلند شده. نزدیک تر که رفتم دیدم چند تا موتوری همون قسمت به سرعت بالا پایین میرند و فحش میدند. مردم هم انگارموتور یکی شون رو که موتورش افتاده بود و خودش در رفته بود رو آتیش زده بودند. ولی هنوز بقیه شون که فکر کنم چهار پنج تا بیشتر نبودند دوباره یکی دوباری همین مسیر رو با صدای بلند موتور بالا پایین میرفتند. من نزدیک نبودم که سرنشین ها شونو ببینم اما انگار دستشون چاقو بود (چیزی که مردم تعریف میکردند) اونی هم که در رفته بود همین طوری انگار تونسته بود در بره. بعد همه میگفتند که انگار پایگاهی که این ها از توش اومدند رو ملت میخواند بریزند و آتیش بزنند. داشتم همون مسیر رو به سمت جایی که تاکسی های آزادی (پارک سوار) وایمایستند میرفتم. که صدای ترق ترق هم میومد. داشتم فکر میکردم چرا وسط این اوضا دارند ملت ترقه پرتاب میکنند! بعد نزدیک که شده بودم یهو دیدم با صدای داد و فریاد ملت رفتند سراغ یکی که افتاد رو زمین. همه هم داد میزدند که دارند میزنند. 

من تازه فهمیدم که صدا مال گلوله است. اونی هم که تیر خورده بود به شکمش خورده بود. بعد من دیگه سریع برگشتم. یعنی ترسیدم اولین بار بود که دیدم یکی گلوله بخوره تو ۱۰۰ متری ام و بیافته زمین (که البته بعدها مخصوصا ۳۰ تیر دیگه عادی شد). هنوز دور نشده بودم که چند نفر با دستای خونی داشتند داد میزدند که همه رو کشتند و گریه میکردند. داشتم برمیگشتم خوابگاه که یه خانومی داشت گریه میکرد و هی موبایلش رو نگاه میکرد. گفت همسرش رو گم کرده و نگرانشه. ملت هم که با دستای خونی اومده بودند این ترسیده بود. بعد شماره شوهرش رو داد و من و یه نفر دیگه اونجا هی چک میکردیم ببینیم میگیره یا نه. که اصلا آنتن نداد. بعد اون بالا دیگه شلوغ شده بود و چند تا موتور دیگه هم آتیش زده بودند و دیگه قشنگ یه دود سیاه از بغل میدون به سمت آسمون میرفت. برگشتیم و داشتیم صداش میکردیم که پیداش کنیم. اما جلوتر دیگه نرفتم. بعد که برگشتم دیگه خانومه نبود. (فکر کنم دیگه پیدا مرده بود و رفته بودند)

بعد از اون دیگه داشت تاریک میشد که رفتم خوابگاه که همون جا بود. موبایل ها قطع شده بودند و من همه اش نگران این که از خونه نگرانم نمونند. با تلفن های خوابگاه که زنگ زدم مامانم گفت که تلویزیون گفت که بیست نفر کشته شدند …
دوباره انگار اونهمه شیرینی تلخ شد مثل خود انتخابات

پنجشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۰

وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ

از دیشب انگار جنازه پدر را در آغوش گرفته و تا خود صبح قران خوانده مبادا بخوابد و جنازه پدر را از دست اش بدزدند و نتواند برایش عزاداری کند. بعد از هزاری اجازه تشییع تا ۱۰۰ متری در خونه تو کوچه داده میشود. همان را هم تاب نمیاورند و به عکس پدر که تو دستاش گرفته بود پیشاپیش جنازه وحشیانه حمله میکنند. 


تاب نیاورد و رفت 

پ.ن: مرخصی آمده بود بنده خدا برای دیدار و تشییع پدر

انگار امروز نیز امنیت ملی لعنتی را هاله با عکس پدرش تهدید میکرده تا فردا نوبت که باشد.

*و کسانی که ستم کردند به زودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برخواهند گشت. شعرا -۲۲۷ 

یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۹۰

ریو دو ژانیرو 2

این پست قسمت دوم سفرنامه ریو دو ژانیرو است. قسمت اول رو از اینجا بخونید. لینک
SugarLoaf Mountain - کوه کله قند :)
این کوه هم یکی از زیباترین کوه های ریو است و خیلی نزدیک به مرکز شهر. این کوه ها تو منطقه Urca هستند که یه ساحل هم دارد. (البته کلا ریو همه جاش ساحل رو به صورت پیش فرض دارد). برای رفتن هم از هر کجا سوار اتوبوس بشید و برید به این منطقه میتونید این کوه‌ها رو که واقعا شبیه کله قند هستند ببینید. البته مشخصه عمدش هم تله کابین اش هست که خیلی راحت میشه پیداش کرد.

فلکه اورکا و مجسمه یکی از قدیسان آن دیار که تمرین پرواز میکند- قله کله قند و اورکا در تصویر قابل مشاهده‌اند.

دو مسیر تله کابین هم دارد که برای رسیدن به مرتفع ترین قله اش بایستی سوار شد. تله کابین اولی که به یه قله نزدیک تر میبرد (کوه اورکا) و دومی به مرتفع ترین قله. کل مسیر هم حدود 1.5 کیلومتر هست. با اینکه ظرفیت هر واگن (؟) هم زیاد و حدود 65 نفر میباشد اما خیلی سریع هم سر یه ربع پر شده و حرکت میکنند. از بالای هر دو قله هم میشه دید کاملی از کل ریو رو داشت و حتما میتونید تصور کنید که چقدر آدم احساس عکاس بودن بهشون دست میده در چنین جاهایی. 
البته یه سری مسیر هم هست که صخره نوردان عزیز میتونند از اون بالا برند و به همین جا برسند. اما چون من امکانات همراهم نبود ترجیح دادم همون با تله کابین برم. نسبتا هم گران میشود. کل مسیر 44 ریال برزیل یا به عبارتی 25 دلار وجه رایج دلار استکبار. 
همون قله اولی هم یه مسیر جنگل دوباره محافظت شده دارد که میشه به صورت رایگان رفت توش. که البته جای خوفناکی بود. یه جنگل بان خیلی تنبلی هم ابتداش هست که همون ابتداش وایستاده و تنها توصیه ای هم که میکند همین است که به حیواناتش نزدیک نشو و غذا نده بهشون. هیچ نوع نقشه و راهنما و اینجور چیزا ندارد. جنگل اش هم جنگلی است با سراشیبی تند و امکان گم شدن بسیار آسان. من هم تنهایی تا جایی از این جنگله رو رفتم اما با تاریک شدن هوا دیگه سریع برگشتم. بماند که چطور دوباره مسیر برگشت رو پیدا کردم :)
ساحل اورکا از داخل تله کابین
بندر اورکا از بالای قله کوه به همین نام
کوه کورکو وادو و مسیح که همچنان با آغوش باز به رسالتش مشغول است
اقیانوس اتلانتیک از قله کوه کله قند :)
یکی از نکات دیدنی همین کوه ها تماشای ملت صخره نوردی است که جان بر کف همین مسیر رو بالا از رو صخره ها بالا میرند. البته برای خودم هم سوال بود که چطور تله کابین بدین عظمت رو نمیبینند؟ 
در تصویر دو تن از همین عزیزان صخره نورد به سختی قابل مشاهده اند.
کلا تله کابین های این مسیر هم انگار تاریخچه بسیار قدیمی ای دارند. در ایستگاه ها هم کلا وسایل قدیمی تله کابین های قبلی رو به عنوان نما استفاده کرده اند. بالای قله اولی هم یه نمایشگاهی است که پر از ipad هایی است که به دیوار اویزان شده اند و در هر کدام بخشی از تاریخ این تله کابین ها، رویدادهای مهم و اطلاعاتی در مورد اورکا و سواحل رو میشه در اونها دید. (کلا ایده استفاده از ipad خیلی جالب بود و به راحتی بدون نیاز به صفحه کلید و امثالهم میشد ویدیوها رو انتخاب و نگاه کرد). البته همشون خیلی محکم به دیوار چسبانده شده‌اند و چند نفر هم پشت سر دارند افراد رو میپاند که اشتباهی با خودشون نبرند :)
یک تکه ویدیوی ضبط شده از روی صفحه یکی از همین آی‌پدها در مورد تاریخ تله کابین حاوی تصاویر قدیمی از این مسیر و ساحل


یکی از حواشی بازدید این کوه‌ها هم یکی از افرادی بود که دایما ملت میرفتند باهاش عکس میگرفتند. من هم که سابقه وحشتناکی در به خاطر سپردن اشخاص مهم دارم ترسیدم برم بپرسم که ببخشید شما چرا مهمید؟ یعنی بیشتر برای اون ترسیدم که اعتماد به نفس رو تخریب کنم. برای همین ترجیح دادم یه عکس ازش بگیرم بعدا ببینم کی سعادت دیدار ما رو داشته. بعدترها فهمیدم که ایشان عضو گیتاریست گروه بیتلز (The Beatles) به عبارتی همراه آقا مک کارتی بودند. به هر حال خوش به سعادتشان.
جناب گیتاریست داخل موزه تاریخ کوه های کله قند
یه نکته داخل پرانتر هم از به یاد نیاوردن اشخاص، یه بار تو فرودگاه مهرآباد اتفاق افتاده بود. اسفند 87 که رو نیمکت بعد از تاخیر 5-6 ساعته منتظر رفتن به خونه بودیم که یه آقای مسن با خانوادش اومد نشست بغل ما و یه روزنامه کیهان رو باز کرد شروع به خواندن. اولش هم سلام داد که منم جواب دادم. و یه احوال پرسی ساده. بعد هی فشار به مخ مبارک که خدا این کی است که من رو شناخته و اینقدر اشناست. تا اینکه بالاخره پرسیدم ببخشید شما رو من کجا دیدم؟ که بنده خدا خیلی ضایع جواب داد من معاون ریس جمهورم (آقای پرویز داوودی). خانمش هم که بغلش نشسته بود کلی خنده اش گرفت.
ادامه دارد ...

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۰

ریو دو ژانیرو

تو این ماه برای یه کنفرانسی رفته بودم ریو دو ژانیرو. بعد از خود کنفرانس هم یه هفته ای بیشتر موندم که خود شهر رو بگردم. برزیل و به خصوص ریو دو ژانیرو یکی از معروفترین و زیباترین مقاصد در آمریکای جنوبی است. قبل از رفتن من خودم زیاد در مورد ریو و برزیل نمیدونستم و بعد هم کل اطلاعاتم محدود میشد به همین کشف الاسرار توسط آقا lonely planet. اما خودم تو این مدت کلی جا رو رفتم و گشتم و کلی هم عکس و اینا گرفتم. اگر عمری باشد و حوصله ای یک مفاتیح الجنان ریو میخوام تو همین جا بنویسم که بعدها شاید اگر کسی خواست بره بدردش بخورد. هر چند که از دست و زبان که برآید کز عهده وصف‌اش بدر آید.
بعد برای اینکه خیلی ساختار یافته برم جلو به ترتیب جاهایی رو که رفتم مینویسم ولی اصلا اولویتی یا الفبایی نیستند و صرفا ترتیب گشتن من رو میرسونه :)

مقدمه:
برزیل مدت ها مستعمره پرتغال بود و الان همه مردم این کشور به زبان پرتغالی (Portuguese) صحبت میکنند. واحد پولش همون ریال خودمون هست ولی ریال درست و حسابی (یعنی هر دلار معادل حدود 1.6 ریال برزیل) خیلی اوقات بهش دلار برزیل هم میگند (که حالا زیاد از بحث خارج نشیم). مردمانش غیر از بومیان اصلی این سرزمین که خیلی کم بایستی باشند، هم عمدتا از اجداد اروپایی هستند که زمانه جنگ جهانی به اینجا آمده اند مخصوصا آلمانی و ایتالیایی. ژاپنی هم زیاد دارند. زیان اصلی بومیانش هم انگار در همان زمان استعمارشان (از 1500 تا 1822) کلا به فنا رفته و جز انگار معدود انگشت شماری همه جا پرتغالی صحبت میکنند. و اینجا تنها کشور پرتغالی زبان قاره آمریکاست. بقیه کشورهای امریکای جنوبی هم که همه اسپانیایی صحبت میکنند. به خاطر تعداد بیشمار توریست هم خیلی از مردم مخصوصا دست فروش‌ها انگلیسی و اسپانیایی بلدند. مخصوصا برخی از این دست فروش‌ها شون انگلیسی رو مثل بلبل‌ای که انگلیسی بلد هست تکلم میکنند.
یه گام مهم هم در یادگیری زبانشون جایگزین کردن "ر" یا همان "r" انگلیسی با "ه" هست. یعنی خودشون مثلا همیشه میگند "هیو" به جای "ریو". این نکته خیلی مهمه وقتی دارید آدرس خیابون و اینا میپرسید.   
سیستم آموزشی شون هم تا حد زیادی شبیه ایران خودمون هست. کنکور دارند برای دانشگاه و اینکه دو نوع دانشگاه آزاد و دولتی دارند. به دانشگاه آزادشون البته میگند خصوصی. و دانشجویان دولتی شون هم حتما توضیح میدند که دانشگاه دولتی خیلی بهتر است و فیلان. 
کلی کلاس زبان و اینا هم دارند. مدتی که اینجا بودم 50 درصد تبلیغات مربوط به کلاس زبان انگلیسی است و 50 درصد مابقی مربوط به دندان پزشکی و سیم کشی دندون. سیستم هم شبیه ایران تو پیاده رو ها کلی ها وایسادند و دارند تبلیغ توزیع میکنند.
خیابون های داخل شهر (داون تاون) و جاهای شلوغ هم ترافیک و بی قانون. کلا اینجا هم انگار مثل خودمون قوانین راهنمایی و رانندگی تعطیل هست. اتوبوس ها هم که کلا از هفت دولت آزادند و نقل است که حتی حق تیر هم دارند. کلا فضای باحالی داخل اتوبوس ها برپاست و خیلی وقت ها مثلا شب ها که خیابون ها خلوت هست سرعتشون با شاتل های فضایی برابری میکند. کلا مردم داخل هم کف میزنند و سر و صدا و جشن و هل هله، فضا شبیه فضای شهربازی‌ها و این قطارهای پرنده است. خلاصه بدانید که رحم ندارند و سر راهشون باشید با آسفالت خیابان یکی میشوید.
در مورد بانوانشان و دخترانشان هم که دنیا اگاه هست و تایید میشود که خیلی ماهند :) کلا آدم زشت دیدید بدانید توریست هست. 

حال از این به بعد میرسیم به جاهایی که من رفتم.

مجسمه مسیح منجی (Christ the Redemer)

این مجسمه که نماد معروف ریو است تو قله کوه ساخته شده. به عنوان نمادی از مسیحیت. مجسمه مسیح هست که دستاشو باز کرده نمادی برای پذیرش همه انسان‌ها. ابعاد بسیار بزرگی داره که 40 متر بلندی و 30 متر عرض اش هست. حدود 60 سال پیش تو قله کوه کورکووادو ساختند و الان یکی از هفت عجایب جدید دنیاست. (برای اطلاعات مربوط به مصالح و خشت و گل ترکیبی و اینها علاقمندان به ویکی پدیا که بالا لینک شده میتونند برند). 

در ضمن یه نکته دیگه هم اینکه اینجا مردم خیلی معتقدند و اکثرا مسیحی کاتولیک. یعنی برای مثال صبح تا شب که از جلوی کلیساهاشون رد بشید ملت دارند دعا و نیایش میکنند اعم از پیر و جوان. چیزی که من در اروپا اصلا ندیدم. این کلیسای بغل خانه ما هفته‌ای یه دو دقیقه دینگ دینگ میکند و تمام. البته به تفصیل در ادامه یه بخش برای کلیسا ها مینویسم.
     
بعد در مورد بزرگی‌اش هم میتونم بگم که این اینقدر گنده است که تقریبا از بسیاری از نقاط شهر قابل دید هست. 
یکی از استایل های خز شده هم این است که ملت میرند جلوی مجسمه به همین ترتیب دست هاشونو باز میکنند و عکس میگیرند.


مجسمه مسیح منجی برفراز کوه های کورکووادو از داخل شهر

این قسمت های سفر چون ما خیلی هنوز وارد نبودیم به سیستم حمل و نقل رو با تورهای خود کنفرانس رفتیم. خود این کوه ها هم در داخل جنگلی هستند که بزرگترین جنگل محافظت شده است به اسم Tijuca. بعد مسیر هم از داخل همین جنگل هست که ما با یه جیپ طی طریق کردیم اما کلا اتوبوس و اینا هم دارد. در طی مسیر به این تور گاید آنفدر عجز و لابه کردیم که دل سنگش آب شد و نگه داشت و رفتیم جنگل رو هم دیدیم. نکته اقتصادی دیگر هم اینکه اینجا هم چانه زدن هر چند معمول نیست انگار اما جواب میدهد. فقط میپرسند کجایی هستی؟ البته همین جا خودم رو مبرا میکنم از چانه زدن و در اینجا هم عضو دیگری از هموطنان در کنفرانس زحمت رو تقبل کرده بودند.

پارک جنگلی Tijuca Forest
قیل (به سبک تورجان): اینجا بزرگترین جنگل شهری است. بسیار بزرگ هست و همین کوه های کورکووادو که مجسمه مسیح قرار دارد جزو همین مناطق هست. شبیه همه جنگل های استوایی پر از درخت و پرنده و جک و جانوار و توریست. همین جا یه آبشار خیلی زیبا هم دارد که چون اسم فارسی اش ممکن است افراد را در زمان خواندن از حالت طبیعی خارج و باعث بیماری های تکلمی کند نمیاوریم. به انگلیسی میشود Cascatinha.




ادامه دارد ...

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۰

ندامت از احمدی نژاد

همیشه میگند که تاریخ بهترین معلم هست. من هم اینطوری تغییرش میدم که خیلی از اوقات شاید گذر زمان رو هم شاید بهترین معلم دونست. خیلی وقت ها بعدها که زمان زیادی از تصمیم خاصی میگذره و زمان کافی به کسی داده میشه تا خارج از ظرف احساس و زمان به وقایع پشت سرش نگاه کنه چه بسا که تصمیماتی به مراتب متفاوت تر بگیره.
اخیرا انگار هر چه قدر از فضای احساسی و کور بعد از انتخابات میگذره افراد بیشتری پی به واقعیات جامعه و اتفاقات دوسال پیش میبرند. این که احمدی نژاد و احمدینژادیسم که بود و چه بر سر این مملکت آورد. احمدی نژاد نه آن انسان ترسناک از لحاظ بنیادگرایی و تروریسم و افراطی گری و این چرت و چرت هایی است که از طرف مخالفین اش از انواع و اقسام دسته های مختلف گفته میشد و نه انسان عدالت محور و مبارز با فساد و ساده زیست. احمدی نژاد به معنی واقعی کلمه به نظرم تعریف واقعی یک انسان لمپن است. برای همین ممکن است در هر لحظه بنا به موقعیت در جایگاه هر کدام از این صفت ها ظاهر شود اما این خود احمدی نژاد نیست. او همه اینها هست و هم نیست.
این شخص برای همین سر هیچکدام از حرف ها و قول هایش تعهدی برای ماندن نمیبیند و نمیماند. آشکار شدن دروغ برایش ترسناک نیست و همچنانکه بارها نیز ثابت کرد که نمیترسد. تعهدی برای پاسخگویی نمیبیند و هیچگاه نیز در برابر هیچ کس پاسخگو نبود. برای او همه این حرف ها و قول ها کارکردی لحظه ای دارند برای عوامفریبی. ساده زیستی و کمک به اقشار پایین همه مواردی بود که تنها در ظاهر ادایش را در میاورد برای همین هم اصرار فراوانی دارد که خود در همه موارد به شخصه حضور داشته باشد. گواه این مطالب نیز همه طرح هایی است سطحی ولی با قابلیت ایجاد هیاهوی زیاد در کوتاه مدت (مهر رضا، وام ازدواج، وام اشتغال، یک میلیون برای هر بچه و … که همه بعد از مدتی به فراموشی گذاشته میشوند ولی ذهنیتی از انسانی خیر و به فکر قشر محروم را تداعی میکنند که البته تگ بزرگی از اسم ایشان به همه اینها چسبیده). هیاهو و بحران را چون اسمش را بر سر زبان ها بیاندازد را دوست دارد، و طبعا که چنین شخصی هیچگاه به عواقب این بحران ها و هزینه ها نخواهد اندیشید یا نخواهد نترسید. این چنین شخصی از هر نوع بحرانی فرار که نمیکند هیچ، با علاقه استقبال نیز میکند چون میداند که همه این دعواها در نهایت او را در چشم عده ای که همیشه دنبال دست های پشت پرده اند، او را مرکز توجهات خواهد ساخت ومظلوم و محبوب عده ای خواهد کرد. انسانی خودمحور که عالم و آدم را حول خود و کارهای خود میبیند.
این واقعیت ها را شاید تا حالا زیادی از مسولان دریافته اند و دنبال جمع کردن بی سر و صدای گاف ها و گند هایش هستند. اما نیک میدانند که با کسی طرفند که هیچ ابایی از هیچ پرده دری و فحاشی و زیر میز زدنی ندارد، این ها چیزهایی است که احمدی نژاد را احمدی نژاد کرده است. احمدی نژاد به نظر من تعهدی به هیچ تفکر یا عقیده ای ندارد و تنها از با نزدیکی به هر کدام نفع خود را جستجو میکند. برای همین نه ترسی از این دارد که کل روحانیت جلویش قرار بگیرند یا دانشجویان. اصولگرایان باشند یا اصلاح طلبان، ملی باشند یا مذهبی.
(البته داخل پرانتر، این فرق میکند با جریزه داشتن یا همان ت. داشتن. چون در زمان لازم به هر رنگی در میاید. هنوز فراموش نشده که چطور در سال 84 و در دوران شهرداری زیر علم ولایت پذیری خود را هلاک میکرد، بالطبع از چنین شخصی انتطار حداقل اینست که لااقل در جواب نامه در خواست با خواهش، با خاک کوچه یکی نکند).
احمدی نژاد در زمین خودش بازی میکند برای همین به موقع اش لازم باشد به هر کدام سواری میدهد به نیت اینکه سواری بگیرد و در زمانش بی رحمانه پشت پا به همه اینها خواهد زد. برای همین کوچکترین مشکلات را به بحران هایی عظیم تبدیل میکند و باکی از هزینه های رفته بر مملکت را ندارد. دعوا بر سر وزیر باشد یا مشاور یا سر موارد جزیی تری چون نحوه عزل. از همه این موارد با هوشیاری تمام میتواند بحران هایی بزرگ بسازد؛ چون تنها بحران هست که مجال فرار را از زیر سوال رفتن برای بی عملی و بی برنامه گی هایش به وی اهدا میکند.
اما حالا بایستی سران قبیله کلاه را قاضی کنند تا بدانند هزینه پرداختی کودتای انتخاباتی ایشان آیا صرفه داشته است یا نه. دیر نباشد که مشتاقان جنابش نیز بدانند نشانی را اشتباه آمده اند و تو این قبر مرده ای نبود.